خاطره راهنماها ۰۰۱

درود؛

همینطور که در حال قدم زدن در محوطه بودم به یک خانواده ای برخوردم که فرزندشون رو روی شیشه های محافظتی رها کرده بودن واسم جالب بود که اصلا فکر این نبودن که خارج از آسیب به بنا هر لحظه ممکن بود شیشه بشکنه و اون بچه آسیب ببینه نزدیک شدم و گفتم آقا دخترتون رو از روی شیشه محافظتی بلند کنید ممکنه شیشه بشکنه دخترتون آسیب ببینه نگاه غضب آلودی بهم کرد گفت آقاااا پسره پسر دختر کجا بود گفتم واقعا الان جنسیت خیلی مهمه فقط سعی کردم خودم رو بین اون جمعیت گم کنم بلکه هم همه ی جمعیت اوج بی فرهنگی رو از ذهنم دور کنه.


خاطره: عباس شفیعی

/ 0 نظر / 41 بازدید